دلبندم
دلبندم، باز شبی دیگر و بیتابی دیگر مرا فراگرفته است.
هر روز بیشتر از روز قبل میفهمم که چه لذت توأم با دردی دارد این مادر شدن.
این حس مادرانه هیچ منطق و زبانی سرش نمیشود.
وقتی طغیان میکند دیگر نمیتوان آن را آرام نمود.
هیچ قدرتی یارای مقابله با آن را ندارد.
هیچ دارویی تسکیندهنده آن نمیباشد.
امشب نازنینم را دربرندارم...
و این امر که چند روز دیگر صبر کن را، نمیفهمم...
نمیخواهم بفهمم...
فقط او را میخواهم...
با چشمان زیبا و محبت وصفناپذیرش...
بدون تأخیر،
در همین لحظه میخواهم؛
و صدای محزون تو از آتش درونم نیز سوزانندهتر بود.
مادر نبیند اینچنین باشد صدایت،
حتی اگر دلیل آن من باشم.
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

دلبندم
