جگر گوشه
همیشه با خودم می گفتم چرا فرزند انقدر برای پدر و مادرش شیرین است چه جوریه که پدرو مادرها هیچ وقت از فرزند خودشان دلگیر نمیشن.
وقتی تو به دنیا آمدی دیدم بدون تو نفس کشیدن برام وحشتناکه.دیشب وقتی بدون تو آمدیم خونه و تو طبق معمول همیشه ات به عشق سعید و سینا رفته بودی خانه عمه الهامت به بابایی گفتم چقدر جات تو خانه خالیه و این سکوت من و دیوونه می کنه.وقتی که سرو صدات تو خانه می پیچه زندگی توی اون خانه جریان پیدا می کنه.
![]()

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

جگر گوشه
